| |
| چهارشنبه 27 مهر ماه سال 1384 |
|
سلام. دلم برا همهتون تنگ شده. یه مدتی بود وبلاگ و وبلاگنویسی یادم رفتهبود، ولی این دلتنگی نذاشت که از دنیای وبلاگ خدافظی کنم. بالاخره شد و دانشجوی ادبیات شدم، اونم چمران اهواز { خدا رو شکر }فعلن دارم باهاش کنار میام شایدم اون سعی میکنه باهام کنار بیاد!! داریم میسازیم دیگه. احساس میکنم اینجا نسبت به زابل بیشتر به شعر نزدیکم میکنه. انجمن شهر سطحش بالاست. به جای اینکه چیز یادشون بدم دارن فوقالعاده چیز یادم میدن! واسه همین هم فکر کنم شعرهای بعدی از اون حال هوای قدیمی دربیان. حالا کار مریم رو که فکر می کنم اکثر بچهها شنیده باشنش رو براتون مینویسم. این کار رو خیلی دوس دارم. ولی بدم هم نمیاد نقد بشه تا حساب کار دستم بیاد. با هم می خونیمش. امیدوارم زیاد وقتتون رو نگیره:
حالم بد است، حوصلهام روبهراه نیست یک عمر با خیال تو بودن صلاح نیست دارد کلافه میشود از دست هر چه «تو»ست شاعر؛ که گاه فکر دلش هست و گاه نیست باید که کوه بار غمم را به دوش خود ... فکر تنت برای تنم جانپناه نیست این خوشههای وحشی انگور در رگم میجوشد آنچنان که بفهمم گناه نیست - این دختری که مرتکبش میشوم هنوز این دختری که فعل مرا پا به ماه نیست از بس که در تفأل من مریمی نبود هی فکر میکنم که خدا هم گواه نیست - من عاشقم و در تنم انگار جاری است یک مشت شب که حال و هوایش سیاه نیست مریم! نگات وزن تنم را به هم زده با من برقص، وزن تو که اشتباه نیست؛ ** مریم! برقص، قافیهها را به هم بریز این شعر مست بی سر و پا را به هم بریز من را خلاف قصهی تاریخ زنده کن در این سکانس نقش خدا را به هم بریز باید دوباره از شب اول شروع کرد تقدیر را بکوب و قضا را به هم بریز بی تو غزل نمیشود این شعر لعنتی در آن برقص! قافیهها را به هم بریز ... ** دارم برای زن شدنت نقشه میکشم ای مریمی که زن شدنت هم صلاح نیست! گم میشوی درون من و ... من درون تو ... گم میشوم درون تو ... اینها گناه نیست! حالا بخواب مادر انجیلهای من با این پسر بکارت تو افتضاح نیست!! مریم! زمین به دور سرم چرخ می خورد حالم بد است ... حوصلهام روبهراه نیست ...
ایشاالله زودتر بیاین و بیام. بیشتر همدیگه رو بخونیم... نظر یادتون نره |
|
| |
| سه شنبه 31 خرداد ماه سال 1384 |
|
سلام
سالهای نو مبارک ما طایفهتن از این کارا میکنیم. بابام هم شعر سفید میگفت(وید) راستش از همون اولاش بابام میگفت: چه سپید، چه سفید، مهم اینه که این رنگی باشه. (تازه خودش یه شعرایی داره بهشون میگه شیری) میگفت اصل این کلمه عربی بوده. اما ما ایرونیها واسه اینکه بگیم این کلمه کار خودمونه و خودمون خلقیدیمش، به جای سفید صداش کردیم سپید (که مثلن بگیم اگه این کار عربا بوده، عربا که حرف پ ندارن!!!!) این فلسفه سفید و سپید بودش، که منم به خاطر همین دنگوفنگها تا اطلاع ثانوی همون غزلکهای خودمو ادامه میدم که دوستان ایراد نگیرن (البته اگه فردا نگن: مجیدجان! دلبندم غزل نه اون قزل هستش که تو میگی!!) کمکم داره پرانتزام زیاد میشه. فعلن این غزلک رو داشته باشین، ببینیم بعدش چی میشه:
تقدیم به احسان رنجبر فهلیانی
دوباره سر به غزلهای مرده آمد زد پرندهای که دلش را به کفر ممتد زد و خواست بت بپرستد، خدای خود را کشت پری -به اسم کبوتر- به دور گنبد زد پرنده عاشق عیسی که شد کلیسا رفت ولی خدا بدش آمد، پرنده را حد زد قضا نوشت پرنده و جفت او را...مُرد : پرنده حرف دلش را به باد خواهد زد پرنده خواست بپرسد که آسمان چند است؟! که باد روی دو بالش ستاره خواهد زد؟! و خسته بود و درختان پر از خیانت شد ولی ندید و خودش را به رفت و آمد زد پرنده بود که شب بود و سایهاش پژمرد و قلب یخزدهاش باز هم مردد زد: چقدر در تب گندم «پرندگی» کردن؟! چقدر سنگ خدا را به سینه باید زد؟! چقدر زخمی باران و بیکسی بودن؟! پرندههای عزادار را نباید زد!! ** نگاه خشک زمستان به وحشتش انداخت تمام «بودن» خود را به سیم آخر زد پرید و خورد به شیشه، پر از شکستن شد و ریخت روی خیابان؛ «پرنده میلرزد» ...
البته یه جوری نقدش کنین تو ذوقم نخوره آخه بعد از ۵ شیش ماه...
|
|
| |
| سه شنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1384 |
| یه کار سفید |
سلام. منم به نوبهی خودم ورودم رو به جمع بلاگ اسکاییهای عزیر تبریک میگم. برای شروع یه کار سفید دارم که خیلی خیلی به نقدای شما دوستان احتیاج داره و به این همه ابتدایی بودنش تقدیمش میکنم به دوست خوبم غلامحسین انصاری امیدوارم زیاد از دستم ناراحت نشه:
می چسبد. راست میگفت - لذت کارهایی که تو با من نکردهای - آن دوست شاعرم. حتا اگر نبود هم اتفاق نمیافتادی از این شهر سالهاست شکمش را تنیدهای در چند جهت - به جلو حتا اگر نبود هم نمیافتادی از این شهر اتفاق! خدا - سلامنا علیها - مادرش را که از دست داد سیگاری شد و تو چه مسیح - علیه السلام - باشی یا یکی از آن دوازده تن زیر سیگاری کوچکی هستی بر گردهی این شهر که تصمیمیدهای اتفاق بیفتی سالها آبستن بودنش را ** اما من گرمم داغم است میسوزاندم - لذت کارهایی که تو با من نکردهای - و کبریت دیگر چیز خوبی نیست برای هیچ چیز حتا خاموشاندنم!
پیروز و سربلند باشید |
|